تبليغاتX
نگار دریا

نگار دریا

اگر دریا شده عاشق،بدان قلبی جوان دارد/ صدای موج هایش را،ز داد عاشــــــــــقان دارد

به نام او ...

  • به نام او كه ناخواسته يافتني است
  • به نام پروردگار نيايش و گشايش
  • به نام سزاوار بي نهايت پرستش    
  • به نام پروردگار بخشايش و آمرزش   
  • به نام او که هستي اش به خويش است
  • به نام سزاوار بي شمار ستودن
  • به نام خالقی که بوده و هست
  • به نام او که از ازل بیناست  
  • به نام او که تا ابد یکتاست  
  • به نام او که بیافرید و به آفریدگان داناست
  • به نام خداوند اندیشه ها  
  •  به نام خدایی که راه نمود تا گمراه نباشیم  
  • به نام خدایی که صفت های او همیشگی است
  • به نام خدای بخشش های شایان
  • به نام خدای حجت های روشن و رسا  
  • به نام آخری که پایانیش نیست
  • به نام اولی که آغازی ندارد
  • به نام دانای کاردان
  • به نام خیرخواه مهربان
  • به نام حقیقت بی کم و کاست
  • به نام خدایی که رحمت او پیوسته است
  • به نام او كه آشكار است نه به ديدار  
  • به نام او كه نهان است نه ناپديدار   
  • به نام برهان هويدا      
  • به نام خيرخواه مهربان     
  • به نام خدايي كه اول او را آغازي نيست  
  • به نام آفريدگار آفرينش هاي شگرف  
  • به نام پروردگار احسان هاي فراوان
  • به نام پروردگار برهان هاي درخشان
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 23:52  توسط نگار  | 

آبشار عشق

 

 

 

 

 

صدای زیبای آبشار نقره‌ای را با همین گوش‌های تیزم می‌شنوم. گویی که قطره قطره‌اش برایم حکم یک دریا دارند، صدایشان کردم آمدند و برایم یک جام از آب گوارا آوردند.


گفتم: مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم، اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است، لیوان را گرفتم، نوشیدم آن را، گوارا بود و به دلم نشست و در همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم، هر چه نگاه کردم آن همه قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا چرا اینگونه مرا تنها گذاردند؟ چرا اینگونه سیراب شدم، اما مرا خواب کردند و رفتند، صدایی شنیدم، به سویش دویدم و رسیدم، آری، آری، این همان آبشار است و رفتم یک لیوان را در کنار سنگ‌ریزه‌های آبشار دیدم، دویدم، دویدم، آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده، گفتم که هستی!


گفت: همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته‌ای.


گفتم من لیاقت ندارم، چرا سراغم آمدی؟


گفت: پاک است دلت، اینگونه مگذار آلوده شوند، گفتم: چگونه؟


گفت مرا طلب کن، صدایم زن،


گفتم نمی‌رسد صدایم به گوشت، گفت رسیده، اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی.


گفتم عشقم را چه کنم، گفت: عاشق باش، اما آنگونه که خودت می‌گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش.


این را گفت و از جلوی چشمان سیاهم محو شد.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 12:2  توسط نگار  | 

سوالت لو رفته از کنکور 90!

حتما این سوالات را دنبال کنید فکر نکنید بی منظور است نکته آموزشی دارد . حتما ادامه مطلب را هم ببینید

فردی در مسابقه ای شرکت کرد که سوالاتش از این قرار بود...

1- جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

1) 116 سال        2)99 سال      3)100 سال      د) 150 سال

او نمی تواند به این سوال پاسخ دهد

2- کلاه های پاناما را جه کشوری تولید میکند؟

1)برزیل     2)شیلی    3)پاناما      4)اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می کند

3- روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن گرفتند؟

1) ژانویه       2) سپتامبر            3) اکتبر        1) نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می کندو

4- اسم شاه جرج سوم چه بود؟

1) ادر      2) آلبرت    3)جرج      4)مانوئل

خب،بقیه حضار باید به دادش برسند

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان  گرفته شده است؟

1) قناری      2)کانگارو    3)توله سگ       4)موش

در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می دهد...



اگر خیلی خودتان را گرفتید که همه جواب ها را می دانید و به این بنده خدا هم کلی خندیدید بهتره اول به ادامه مطلب بروید و حتما حتما حتما ادامه را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 22:35  توسط علیرضا  | 

دانستنیها جالب

سلام ببخشید خیلی کم مطلب میگذارم...تو وب خودم هم مطلب کم می گذارم ..یک سری دانستنیهای جالب برایتان آماده کردم امیدوارم لذت ببرید....اگر تکرای است به بزرگیتان ببخشید

سوسكها سريعترين جانوران 6 پا ميباشند. با سرعت يك متر در ثانيه.


-خرگوشها و طوطي ها بدون نياز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببينند.

-كرگدنها قادرند سريعتر از انسانها بدوند.

-هيچ پنگوئني در قطب شمال وجود ندارد.

-مادر و همسر گراهام بل مخترع تلفن هر دو ناشنوا بوده اند.

...

و ده ها دانستنی زیبا دیگر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 21:51  توسط علیرضا  | 

مرد بی جان

مرد بی جان

 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را

صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ، 

حتما ادامه این داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 دی1389ساعت 10:43  توسط علیرضا  |